تبليغاتX
آوای کودکانه

آوای کودکانه

دَدَدودو!

امروز...

چه روز متفاوتی، و چقدر زیباست امروز...

هفده سال پیش، همین روز، زیبایی های دنیا تکه ی گمشده ی خود را یافتند... تکامل پیدا کردند و دیگر هیچوقت چیزی کم نداشتند.

خدای من، از تو سپاسگزارم که زیبایی های دنیای کوچک من را با آفریدن زیباترین مخلوقت وسعت بی پایان بخشیدی...

امروز زیباترین روز دنیاست! روزها هرگز زیبایی و درخشندگی امروز را به خود ندیده اند... امروز زیباترین روز دنیای من است! بیست و هفتم بهمن ماه...

تولدت مبارک.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 18:57  توسط احسان  | 

پس از مدت ها و بعد از آن تا مدت ها...

احسان... به حرفای من خوب گوش کن...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 20:34  توسط احسان  | 

همه چی از همه ور...

دقت که کردم (مگه من دقت هم می کنم؟!) دیدم پستهایی که دپ گونه هستن کمتر کامنت می خورن!

***

سلام! امیدوارم حال همه خوب باشه و اینا. این احتمالاً آخرین پست من تو این وبلاگ تا سال آینده، و اگه بدشانسی بیارم، شاید تا آخر عمرم! هستش. دلیلش هم اینه که دیگه بسه! هرجا رفتم و هرکاری کردم و هرچی خوش گذروندم دیگه بسه.

الان حدود یه ساعت هست که از مسافرت برگشتم و باید بگم که در کل بد ن... خوب بود. خوشحالی و هیجان فوق العاده داشت، ناراحتی داشت، کمی ناامیدی داشت... و خلاصه اینکه یه سفر متفاوت بود!

دو تا از بهترین دوستامو دیدم که هیچوقت فراموش نخواهم کرد. این چند روزی که مسافرت بودم اونجا اصلاً احساس غریبی نمی کردم و انگار تو شهر خودم داشتم راه می رفتم! هرجا دلم می خواست تنهایی می رفتم و این برام حس خوبی داشت. انگار نه انگار که دفعه اولمه... تازه چندبار به بقیه آدرس هم دادم!!!

و الان ناراحتم که برگشتم. کاش همونجا می شد بمونم... ولی تصمیم گرفتم به خاطرش تمام تلاشمو بکنم. می دونم باید براش خیلی چیزارو کنار بذارم. خدا رو شکر چندتا از دوستای صمیمیم رفتن دانشگاه و دیگه پیشم نیستن.  اینجوری سر و گوشم کمتر می جنبه و حواسم به کار خودمه بیشتر.

می خوام درسمو شروع کنم. اونم جدی! مزاحم بقیه نمی شم! و فقط به درسم فکر می کنم. این مسافرت خیلی بهم کمک کرد و بهم انگیزه داد تا این تصمیمو جدی بگیرم. همین امروز فردا زنگ می زنم به مشاورم تا برم پیشش...

***

و امّا... امروز پنجم مهره. (خب که چی؟) تفلدمه خب!

تفلد، تفلد، تفلدم مبارک

مبارک، مبارک، تفلدم مبارک

بیام شمعا رو فوت کنم تا صد سال زنده باشم (؟)

کیک تولدم خوشمله؟

خیلی خودمو تحویل می گیرم نه؟

***

به امید دیدار دوستای گلم. خیلی سخته که ازتون دل بکنم.  ولی مجبورم. برام دعا کنین که بتونم خوب درسامو بخونم و اون دانشگاه و شهری که دوست دارم قبول شم. پارسال که هیچی نخوندم...

شاید هفته ای یا ماهی یه بار سر بزنم به نت! پس بای تا های.


پ.ن: خدایا...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 12:39  توسط احسان  | 

.

سلام.

ببخشید اگه دیر آپ کردم. حالم زیاد خوب نیست. ولی مهم نیست... چیزای مهم تری هستن که باید نگرانشون باشم.

باید تا جایی که می تونم کمک کنم تا از این وضعیت در بیایم. حاضرم به خاطر این موضوع هر کاری بکنم. هر کاری! خیلی سخته که در برابر یه سری چیزا خودتو کنترل کنی ولی من هرطوری شده این کارو می کنم. چون می دونم ارزششو خواهد داشت...

این حس برام تازه نیست. قبلاً بارها تجربه ش کردم. پس این بار هم می تونم ازش بر بیام. ولی نمی تونم نگرانیمو پنهان کنم...

امیدوارم هرچه زودتر کارا ردیف شه تا برم مسافرت. خیلی بهش احتیاج دارم تا از این حال و هوا بیرون بیام. اگه مشکلی پیش نیاد همین روزا می رم...

قول می دم دفعه ی بعد زودتر آپ کنم اگه زنده موندم!

فعلاً.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:0  توسط احسان  | 

نتیجه انتخاب رشته

"نتیجه انتخاب رشته" هم می تونه موضوع پست وبلاگ باشه...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 18:24  توسط احسان  | 

بارون...

سلام...

خدایا شکرت! دیروز یه بارونی اومد که بیا و ببین! بیشتر شبیه تگرگ بود... منم که خیلی وقت بود بارون ندیده بودم...

بارونو خیلی دوست دارم. واسه اینکه وقتی میاد کلاً فضا عوض می شه. یه حس شادی بهم دست می ده. همیشه دوست دارم برم زیر بارون وایسم و خیس بشم. بدون ترس از چیزی...

دیروز هم همین کارو کردم. به محض اینکه بارون شروع شد رفتم تو حیاط! خیلی بارون شدیدی بود. باد خیلی تندی هم می وزید. خلاصه شدم موش آب کشیده! دیگه جائیم نبود که خیس نشده باشه.

البته من بارون نم نم رو بیشتر دوست دارم... که بتونم زیرش قدم بزنم و به چیزایی که دوست دارم فک کنم... ولی دیروز دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.  خدایا بازم ممنون...

خب بگذریم...

این روزا روزای پرهیجانی هستن. اول اینکه شروع کردم به درس خوندن! نمی دونم نتیجه ی انتخاب رشته م چی می شه... ولی باید خودمو آماده کنم برای اون زمان احتمالی که می خوام به طور جدی درسمو شروع کنم. دارم از درس خوندنم لذت می برم. چون از این کارم هدف مشخصی دارم. قبلاً لذت نمی بردم، چون تو مدرسه ها بود و مجبوری بود دیگه...

از یه طرف دیگه هم به احتمال زیاد بعد از ماه رمضون می خوام برم مسافرت. این خیلی خوشحالم می کنه. وقتی بهش فک می کنم به وجد میام! امیدوارم همه چی آماده شه تا من بتونم این مسافرتو برم...

--------------

جدیداً با دوستان یه سوژه ی خوب پیدا کردیم واسه خندیدن.  دم اونی که بهم گفت گرم. ولی اینجا نمی شه گفت! هرکی خواست بدونه شخصاً بهم بگه.

--------------

چقد جدیداً دارم از موسیقی مورد علاقه م چیز یاد می گیرم! از این بابت خوشحالم. دارم سبکای دوس داشتنی خودمو پیدا می کنم... امین ممنون!  دوست خوبی هستی. خیلی خوب! بالاخره یکی پیدا شده که می تونم خیلی خوب درکش کنم، چون شبیه خودمه! خیلی وقتا با خودم می گفتم چرا هیچکی پیدا نمی شه که اخلاقاش و چیزایی که براش ارزش دارن شبیه من باشه؟ یعنی من غیر عادی ام؟! ولی اشتباه می کردم...


پ.ن ۱: ای خدا پس چرا کلاس زبانم شروع نمی شه!  دارم دق می کنم...

پ.ن ۲: م.ا- حتی مخفف اسمت هم قشنگه... ما!

پ.ن ۳: امشب یکی بهم زنگ زد و یه خبر خیلی خوب بهم داد! آخ جووون! چقد خوشحالم...

پ.ن ۴: جدیداً از کلمه ی کتابخونه خیلی خوشم اومده!  

پ.ن ۵: لطفاً گوگولی مگول باشید!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23:45  توسط احسان  | 

Struggle Within!

سلام. حالتون خوب نیست دیگه چرا بپرسم... به خاطر روزه!

این پست رو می خوام بنویسم تا یکم بیشتر حواسمون به خودمون و کارامون باشه.

اول از همه ماه رمضون رو تبریک، و تحمل گرسنگی و تشنگی هاشو تسلیت می گم. اما تاحالا با خودتون فک کردین که چرا این ماه برامون بیشتر جنبه ی سحری و افطار داره؟ تاحالا فک کردین که چرا وقتی اسم ماه رمضون میاد گشنمون می شه؟! از خودتون یا بقیه پرسیدین که چرا روزه گرفتنمون اینجوری شده...؟

دیگه از فک کردن به این چیزا خسته شدم. روی صحبتم بیشتر با اوناییه که ادعای تدیّنشون ... ... ... می کنه! (این قسمت رو کلاً نمی شه گفت!) ولی در عمل می بینی که از صدتا بیتا بدترن (!). یعنی فقط بلدن حرف بزنن! بهتر نیست به جای این همه ادعا کردن یکم طرز فکر مسخرمون رو درست کنیم؟! والّا به خدا اگه روزه گرفتن اینه... جَــــــمش کنین بره! یه حرفی که مدتیه اعتقاد عجیبی بهش پیدا کردم اینه:

"گناهی که پشیمونی بیاره بهتر از عبادتیه که غرور بیاره"!

خب بگذریم دیگه. بیشتر از این ارزش اعصاب خردی نداره...

ولی زولبیا بامیه هم حال می ده ها!

--------------

همیشه می خواستم در مورد یه چیزی حرف بزنم که آزارم می داده. الان سالهاست یه حس بد دارم ولی دارم تحملش می کنم. حس می کنم من به اینجایی که الان هستم تعلق ندارم!

بیشتر جامعه و آدمای اطرافش منظورمه. آدمایی که نمی تونن درکت کنن و به خاطر طرز تفکر یا احساساتی که داری محکومت می کنن یا بهت می خندن! نمی تونم خودمو مثل یکی از اونا تصور کنم...

دوست دارم هرچه زودتر به جایی که بهش متعلقم برم! جایی که بتونم بدون واهمه، هم ظاهر و هم باطنمو با تفکر و علایقم درست کنم. شاید بتونم تو خلوتم این کارو تا حدودی انجام بدم، ولی آخه تا کی می تونم تحملش کنم؟!

دوست دارم با آدمای مثل خودم دوست باشم و صحبت کنم. برام فرقی نمی کنه سنش چقدر باشه یا دختر باشه یا پسر. فقط ذهنش مریض نباشه! ولی اینجا گیر نمیاد... صبرم زیاده نه؟!


پ.ن ۱: این روزا، روزای خیلی خاطره انگیزی برام هستن! وقتی به ۲ سال پیش فک می کنم می بینم تا الان چقد اتفاق جورواجور برام افتاده! خوشحالم. خیلی!

پ.ن ۲: این چند روز اخیر یه سری اتفاقات پشت سر هم برای یکی از دوستام افتاد که هم ناراحتم کرد و هم خوشحال! ولی الان خیلی خوشحالم که همه چی رو فراموش کرده...

پ.ن ۳: من و امین (Diary of A Mad Man) به این نتیجه رسیدیم که وقتی می خوایم واسه یه نفر یه کاری کنیم خیلی بهتر از وقتی می شه که می خوایم واسه خودمون یه کاری کنیم!  چرا؟؟؟؟!

پ.ن 4: تابستونه، فصل شادی و خنده... النگ و دولنگ، دو تا خر لنگ، بازی می کنن، خیلی قشنگ!

پ.ن 5:

Do you think human's behaviors are something depended on their pedagogy and the way they live? If so, why do we use the word "bad zat" in Farsi? Why most of the children born by criminal parents act in the way their parents do? And if not, why do we have volition and right of decision?

پ.ن ۶: امین ازت ممنونما! ولی بازم آهنگ می خوام.

پ.ن ۷: من یه گوگولی مگولم، تو یه گوگولی مگولی، ما گوگولی مگول هستیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 15:3  توسط احسان  | 

...

سلام.

به این لینک مراحعه شود:

لینک

اگه نشود باهاتون قهرم!!! چون ارزش خوندنشو داره...

اینم از پست جدیدم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 15:58  توسط احسان  | 

دنیای این روزای من...

رتبمو نمی گم!

ااا ببخشید! علیک سلام. خوبین؟! خدا رو شکر...

گفتم که رتبمو نمی گم! پس اصرار نکنین...

.

.

.

۲۵۵۴۷  ای خدا یعنی من که لای کتابامو حتی باز نکردم، اگه می خوندم یکمی، رتبم خیلی بهتر از این نمی شد؟! دیگه پشیمونی سودی نداره، می دونم...

دارم برنامه ریزی می کنم واسه سال دیگه. دیروز رفتم پیش مشاورم... گفت تو فعلاً امسال انتخاب رشتتو بکن، اگه اونجایی که می خوای قبول نشدی، بیا پیش خودم تا برنامه مونو شروع کنیم. منم گفتم چشم!

یادمه پارسال که وبمو ساختم ازتون خواستم واسه کنکورم دعا کنین... ولی دیگه نمی خوام!  خودم می خوام بخونم! چون امیدوار شدم. ولی بازم دم هرکی دعا کرد گرم...

خب بیخیال دیگه.

چرا کلاس زبانم شروع نمی شه؟! اصاب مصاب ندارما من! راستی...

کارنامه

عکس بالا نتیجه ی زبان ترم قبل بچه های کلاسه... اون نمره ی آخر که از ۱۴۰ هم هست نمره ی امتحان TOEFL هست. من سوم شدم. نفرات اول یکشون مدرک IELTS داره یکیشونم لیسانس زبان! نامردا...

***

خرگوشم ۱

خرگوشم 2

البته این خرگوش جدیدم... بود!  خیلی دلم براش سوخت... وقتی داشت جون می داد جلوی چشمام بود!

اون قبلیو فروختم، آخه خیلی بزرگ شده بود و هی گند می زد به حیاطمون...

خب دیگه... خبرتون می کنم

فعلاً

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 18:32  توسط احسان  | 

بازی...

سلام. به پیشنهاد مرجان جان  قراره این پستم مربوط باشه به یه بازی! اممم، می خوام ۱۰ سال دیگه ی بعضی از پیوندای وبمو پیش بینی کنم!  برو بریم...!

اول از همه خود مرجان (جاده زندگی) ! اممم یه خانوم خلبان خیلی حرفه ای و متشخص. زندگی دلخواهشو در کنار عشقش داره می گذرونه و ازش لذت می بره! البته هنوز یه عشق دیگه هم داره که اسمش انریکه هست . الان زوده ولی قراره دو تا هلوی تپل مپل داشته باشه ، یکی دختر یکی پسر. تو نجوم و طراحی تو کشور رتبه آورده و هنوز هم از علم آموزی دست برنمی داره!  یه مادر خیلی مهربون و دلسوز می شه. همه چیو تو خونه با قدرت مدیریت می کنه. بچه هاشو خیلی خوب تربیت می کنه و همسر خیلی مهربونی هم هست...

پرنیان (هابیت...آنجا و بازگشت دوباره): خب معلومه که زندگی خیلی شادمانه ای داره! با کسی که دوسش داره ازدواج کرده و روزهای فوق العاده ای رو می گذرونه... هنوز یادش میاد که تو نت چقد می خندیدیم...  دلش برا اون روزا و همچنین دوستای نتیش تنگیده!

سارا ایمورتال (شاید یک قلب تنها): خیلی سخته که بگم! ولی ایشون مدرک دکتراشو رو از دانشگاه گرفته و احتمالاً دکتر جراح هم هست  خیلی زندگی خوب و راضی کننده ای داره. سرش خیلی شلوغه و همش در حال فعالیت های مثبته...

 مهدی (داستان زندگي به روايت خودم...!!): اممم به نظر من شده یه روانشناس! به همه کمک می کنه تا مشکلاشونو بهتر درک و همچنین حل کنن... زندگی پر سر و صدایی داره و ازش لذت هم می بره. دوست داره یه باند راک داشته باشه! داره بهش فک می کنه...

سینا: هنوز سخصیت عجیب و مرموزی داره! خیلی باهوشه و این باعث شده به خیلی جاها برسه! تو یه دانشگاه بزرگ زبان درس می ده یا شایدم داره تو یه دانشگاه اروپایی این کارو می کنه! در هر صورت خیلی داره حال می کنه...

پرنیان (3 تفنگدار): وارث بزرگ بیژن مرتضوی! کنسرتاشو هرکسی نمی تونه بره ببینه!  ولی بعضی وقتا یه کنسرتایی هم برا کمک به بیچاره ها می ذاره...  خارج از محدوده ی موسیقی هم زندگی موفقی داره. موسیقی فقط تفریحشه و یه شغل خیلی خوب دیگه هم داره! بالاخره موفق شد یه کاری کنه که برا همیشه با کتی و رکی در ارتباط باشن! کم کم داره واسه کارای مهم تر آماده می شه و بهشون داره فک می کنه! مثلاً ازدواج...

مهسا (انجمن عمله های بااستعداد!): هنوز داره شادبازی در میاره!  به همه ی خواستگارا جواب رد می ده و می گه من تازه دارم جوونی می کنم!  دوستای خوبی داره و همش باهاشون برنامه می ریزه و می ره بیرون. در کل تو زندگیش خوشحاله...

 امین (Diary of A Mad Man):فقط می تونم بگم هرچی من شدم اونم همون می شه! چون خیلی شبیه خودمه...

خب اینم از این. امیدوارم راضی باشین از آینده ای که در انتظارتونه...!

فعلاً

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 1:8  توسط احسان  |